تبليغاتX
مُخ تَش

 

                         

۱. کوچولو تر که بودم عاشقه جمع کردن وسایله به درد نخور و دورریختنی بودم ! از نخه جعبه شیرینی و تشتک نوشابه و قوطی کبریت گرفته تااااا کاج و بعضی برگا ! ( یه چی تو مایه های همون آشغال جمع کن خودمون !! )

 همیشه بهونه ام واسه اینکه اجازه بدن نگهشون دارم ، درست کردنه کار دستی بود !

ولی هیچ وقت باهاشون کار دستی نساختم! چون همیشه مطمئن بودم بالاخره یه روز مبادایی میاد که این وسایل به دردمون میخورن و همه از بابته نگهداری اونا ازم تشکر میکنن !!

ولی زهی خیال باطل ! چون نه تنها هیچ وقت اون روز مبادا نیومد، که توی اسباب کشی دوتا مونده به آخرمون، (طی یک مبارزه درونی) همشونو انداختم دور !

۲. قبلنا بیشتر وقتمو با خاطراتم و دیدن آلبوم عکس های بچگیم می گذروندم ، یه جورایی باهاشون زندگی میکردم ! اما الان دو سه ماهه که یادآوری همشون اذیتم میکنه ! حتی اونایی که با وجود گذشتن چند سال با به یاد آوردنشون از ته دل می خندیدم  !! ( نیس دارم پا به سن میذارم ! فک کنم برا همونه ! )

۳. یه جامدادی قرمز رنگ زیپی، محتوی : یک عدد خودکار بیک آبی ، یک خط کش مقوایی سبز رنگ با تبلیغه پیک گلواژه ، یک عدد کارت ورود به جلسه ، یک عدد ساعته مچی و یک بسته آدامس گمشده است ! از یابنده تقاضا می شود پس از یافتن جامدادی آن را به آقای قنبری تحویل دهد .

                                                                                          ... با تشکر ، صاحبه جامدادی ...

۴. چه قدر خوبه که واسه نفس کشیدن لازم نیست از کسی اجازه گرفت !

۵. فک کنم کار از دِپ و اینا گذشته ! من کلاً خُل شدم !

 

* پ.ا (پیام اخلاقی ) : آلبوم آخر گروه آریان مثل بقیه کاراشون خیلی قشنگه ! لطفاً در صورته تمایل به خرید، اصلشو بخرین !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:35  توسط مختش  | 

 

 

 

بعضي وقتا با ديدنه يه صحنه اي يا شنيدنش، اِنقدر ناراحت ميشي كه تا مدت ها دلت نميخواد با كسي حرف بزني ! فقط دلت ميخواد تنهايي بشيني يه گوشه و فكر كني !

                                                                                    ...  تا شايد آروم بشي !

" هر کجا که هستی...هر کجا خودت را یافتی !
از هر آنچه که داری لذت ببر...به تمامی لذت ببر !
هر جا که هستی و از هر چه که در دسترس است ،
احساس سپاس و نیایش داشته باش ... "

نميدونم اين متنه رو كي نوشته ! چند روز  پيش وقتي تو  ايستگاه منتظر بودم؛ توي يه تيكه روزنامه خوندمش كه افتاده بود روي زمين !

 * نگرانم نباشين ! خُل نشدم ! من فقط يه كم دِپ زدم !!

 * ميبينم كه داريم زيرِ بارِ فشارِ امتحانات مارمالاد ميشيم !!

 * يه عالمه دلم براي منيره تنگ شده ! يه چي تو مايه هاي هَوااارتااااا !!

 * زین پس این وبلاگ وقت و بی وقت آپ خواهد شد !!

 * ستاره ها رو جای " پ.ن " گذاشتما ! قشنگن ! نه ؟! 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 21:34  توسط مختش  | 

 

  • خودم میدونم که خیلی مُضحکه که خیلی دوست دارم همه چی همون جوری باشه که دلم میخواد ، ولي مضحك تر از اون اينه كه هيچي اون جوري كه دلم ميخواد نيست !! 

 

  •  الهي شكرت !! آخه من چه طوري شكرتو به جا بيارم به خاطر اين دماغ سينوسي م ؟! من كه ميدونم اگه دماغم سر بالا بود حتماً به گناه هاي كبيره مي افتادم !! خدايا شكرت كه حفظم كردي !

 

  •    يا    ؟! مسئله اين است !!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:10  توسط مختش  | 

 

 

  ما هر روز بهترین راهی را که باید برویم می بینیم...

                       اما باز به راهی می رویم که به آن عادت کرده ایم...

                                                                                              :.  پائولو کوئیلو  .:

 

 

 پ.ن ۱ : ندونستن خیلی چیزا بهتر از دونستنشه، در عين حال، دونستن همون چيزا بهتر از ندونستنشه ! 

پ.ن ۲ : چه قدر بده زماني كه احساس میكني به يكي خيلي اعتماد داري، بفهمي كه اشتباه مي كردي ! این "پ.ن" برگرفته از  "پ.ن" آخره دو پسته قبل نیست !!

پ.ن ۳ : نقطه .

پ.ن 4 : بي نقطه !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:45  توسط مختش 

 

  

ـ بله ؟ بفرماييد؟!

ـ سلام . ببخشيد خانومه ... ؟! 

ـ بله خودم هستم !

ـ حال شما خوبه؟

ـ ممنونم ! بفرمايين !؟

ـ منو به جا آوردين ؟!

ـ ( يه كم روي تُن صداش دقيق شدم !) باید به جا بیارم؟! ميشه يه كم حرف بزنين !؟

ـ چي بگم ؟! يه كم فك كني يادت مياد ! يادمه هميشه به حافظه ات غبطه ميخوردم !!

ـ ( نه ! نه بابا !! اشتباه ميكني ! امكان نداره ! اون نيست !! ) هما جان شمائي؟!

ـ بـــــــــــــــــــــــــــــــله !! مرسي !! ميدونستم يادت مياد !!

ـ  خودتي؟! خانوم شما هُمايي؟!

ـ آره بابا خودشم ! به جانه مخ تشِت خودشم !!

ـ مرسي حافظه ي من يا تو...؟! مخ تش !!

    ... و چون من راهي يه كلاس مهم بودم با يه استاد سخت گير، قرار شد شب با هم حرف بزنيم !!

سر كلاس تمام مدت حواسم پرت بود !

دو به شك بودم هنوز ! باورم نميشد !! يعني خودش بود؟ آره بابا خودش بود !!!  چه طوري يعني؟!

از كلاس پنجم ابتدايي تاسوم راهنمايي رفيق فابريكه هم بوديم ! هُما يكي از ضعيف ترين شاگرداي كلاس بود و من يكي از درس خونا ! هميشه هر وقت بابام براي بررسي وضعيته تحصيليم ميومد مدرسه ، مديرمون بعد از كلي تعريف و تمجيد از درس و رفتارم ميگفت : ولي هنوز برام جاي سواله كه چرا دخترتون تمام مدت با يكي از شاگرداي درس نخونه ما ميگرده !! نه اين روي اون تاثير ميذاره نه برعكس !!

و من و هما هميشه به اين حرف ميخنديدم ! چون فقط مديرمون نبود !‌ اين دوستي واسه خودمونم جاي سوال داشت !!

من و هما هميشه با هم بوديم ! من بي معرفت بودم و با تمام بچه هاي كلاس به يه اندازه رفيق بودم( البته با هما بيشتر) ولي هما نه ! فقط با من صميمي بود! اون موقع هر چي فكر ميكردم ميديدم دليلي براي دوستيم ندارم ولي هما رو خيلي دوست داشتم !! و الان مي فهمم كه دوست داشتنه هما محكم ترين و مهم ترين دليل دوستيمون بوده! تك دختر خونواده بود و مامانش به شدت مهربون ! بعضي وقتها يه جورايي حتي بهش حسوديم ميشد ، ولي هيچ وقت دلم نميخواست جاي اون ميبودم !

هميشه جامون ثابت بود !! توي كلاس كه روي نيمكته آخره رديفه وسط بوديم و زنگهاي تفريح و بيكاريمون هم، دقيقا وسط حياط زير تور واليبال مي نشستيم روي زمين ! يادش به خير ! چه روزايي بودن !

از اول دبيرستان مسيرمون تغيير كرد ! از يه طرف هر دو خانواده اسباب كشي كرديم و جابه جا شديم و يه مدت دسترسي به تلفن نداشتيم و از طرف ديگه هيچ كدوممون نميدونستيم اون يكي تو كدوم مدرسه است !

من توي يه دبيرستانه نيمه نظامي بودم ! از صبح تا پنج بعد از ظهر ! بعدشم كه درس و درس و درس !! يه سال اول گشتم دنبالش ! ولي راستش خيلي نه ! سراغش و ميگرفتم از همه ! از همه خبر داشتم به جز هما ! گم شده بود !!

تا اون لحظه !  بعد از شيش سال ! كه تازه خودش بهم زنگ زده بود !! منو چه طوري پيدا كرده بود؟!

تا شب كه دوباره بهم زنگ بزنه خاطراتمونو مرور ميكردم ! سال به سال ! روز به روز ! لحظه به لحظه ! واي كه چه قدر دلم براش تنگ شده بود ولي ... !! اين من بودم كه گم شده بودم نه هما !!

بالاخره لجبازي عقربه هاي ساعت هم تموم شد و هما زنگ زد !

خودش بود ! ‌همون صدا !!  همون جوري ! با همون كش دادنا تو حرف زدن ! همون جوري لوس و دوست داشتني!

بعد از مرور كردنه چند تا خاطره خنده دار از شيطنتاي من تو مدرسه رسيديم به الانه خودمون ! كلي از من شاكي بود كه يه عالمه گشته دنبالم و پيدام نكرده !

وقتي فهميد دانشجوئم جيغ زد ! گفت من ميدونستم تو بالاخره يه چيزي ميشي ! درس ميخوندي !!

گفتم نه بابا !! دانشجو شدن اون جوريا كه تو سرمون ميكردن گُنده نيست ! تو چي ؟! كجايي تو؟ چي كار ميكني؟ چه خبراااااااااااااااااا خانووم؟!

و...

انگاري داغ دلشو تازه كردم !!

اول دبيرستان ازدواج كرده بود ! يك سال و نيمه بعدش خدا يه پسر كوچولو به اسم" آرين" بهش داده بود،با هزار زحمت ديپلم گرفته بود و هشت ماه پيش بر اثر ايسته قلبي شوهرشو از دست داده بود !!

واي  ... ان گار دنيا روي سرم خراب شد !! وقتي هما تعريف ميكرد سرم گيج ميرفت !

هُما؟!

همون هُماي ننر كه هميشه به موهاي بافته شده ي نوچه آب قند زدش ميخنديديم ! همون هُماي تك دختري كه هميشه به خاطر مقايسش با من از دسته باباش حرص مي خورد؟! هما شيش ماه از من كوچيكتر بود !

هُما عروس شده بود ! هُما مادر شده بود ! هُما بيوه شده بود !! و منه بي معرفت تو هيچ كدوم از اون لحظه ها كنارش نبودم !

آخ كه چقدر اين واژه ها كنار اسمه هما سنگيني ميكنه !

اون خيلي خونسرد تمام اين مدتو برام تعريف كرد و من به جاش اين طرف آروم اشك ميريختم ! هم براي هما، هم براي خودم و هم براي آرين !

گفت چند روز پيش اتفاقي يكي از بچه ها رو توي خيابون ديده و شماره منو از اون گرفته !

از قراره معلوم يه مهموني افتاده گردنم !!

رابطمون مثله يه زنجير ميمونه كه من حلقه وسطشم !! از همه خبر دارم  و اين حلقه با حضور هما تكميل شد !

پريا كه از اولشم تو فازه عشق و عاشقي بود و چهار ساله پيش با پسر عموش ازدواج كرد و يه ساله صاحبه يه پسر كوچولو شده . نرگس كه هميشه سر كلاس هنر مجبور بوديم دوتايي به خاطر خطمون بشينيم پايان نامه دبيرمونو براي استاده راهنماش پاكنويس كنيم و آخر سال يه نقاشي بكشيم بديم به دبيرمون و نمره كامل رو هم بگيريم ! اون يكي نرگس هم كه دانشجوي عمرانه ، از همون موقع ها جوه مهندسي به سر داشت ! سحر كه يكي از بچه هاي خلافه مدرسه بود و راه و بيراه توي دفتر گير ميفتاد ! اونم پارسال عروس شد . شهرزاد كه آخره ژيمناستيك بود! ساناز كه هميشه خدا سره جاي نشستنش تو كلاس غُر ميزد ! شكوفه كه هميشه باهم سره حل كردنه تمرينايي كه دبيره رياضيمون ميداد و نمره اضافه داشت كل كل ميكرديم ! راحله كه صداي خنده هاش هنو رو اعصابمه !! اين سه تا هم پارسال عروس شدن ! پرديس كه مثل دانِل داك راه ميرفت ! عفت كه ساداته طباطبايي بود و در عرض دوسال هم پدر و هم مادرشو از دست داد ! سعيده كه يكي از خر خوناي كلاس بود و موقع امتحاناي شفاهي از بس تند تند جواب ميداد هيشكي نميفهميد چي ميگه !! هانيه كه هميشه مشغوله چُرت زدن بود  سارا كه تُپلوي كلاسمون بود و من آخرشم نتونستم لپشو محكم بكشم !! و ...

                                  ... حالا هممون بزرگ شدیم ! خيلي متفاوت با آرزوهامون !

** نميدونم چرا اين پُستو نوشتم !!

پ.ن ۱ : اي كاش زي زي گولو داشتم !!

پ.ن ۲ : چه قدر از خودم تعریف کردم تو این پُست !!! 

پ.ن ۳ : ازنوشتنه " پ.ن ۱ "  منظوري نداشتم !! الانشم حاضر نيستم مخ تشمو با هيچ عروسكي تو دنيا عوض كنم !

پ.ن ۴ : اینم  وبلاگه خواهره كيشميشه ماس . دوست داشتين بهش سر بزنين . حتما خيلي خوشحال ميشه !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 17:15  توسط مختش  | 

 

سلام .

  • بي نهايت و ديوانه وارانه دلم آپ ميخواد !

نه اصلاً ! خداييش ميدوني چيه ؟ من اين جا تخليه روحي ميشم !

هان !؟ چيه ؟!

                                       چرا اين جوري نگاه ميكني؟ نگفتم تخليه چاه كه !!

 

 

راسي گفتم تخليه چاه ! (   بالاخره گفتم چاه يا نه ؟! )

 

پريروز داشتيم از دانشگاه برميگشتيم، توي اتوبوس يكي اومد از اين چيزا داد دستمون، از همينا كه مثه دفترچه است و كلي تبليغه مغازه مختلف توشه ! چون حوصله گرما و شلوغي رو نداشتم بازش كردم و شروع كردم بی حوصله ورق زدم و نگاش كردم .

يه دختري كه نمي شناختمش كنارم ايستاده بود و اونم با من مشغوله بررسي تبليغات بود . يه لحظه يه صفحه شلوغ و رنگ و وارنگ توجهمو بيش از حد جلب كرد! نگا كردم ديدم تبليغه تخليه چاه و لوله باز كنيه ! بعد يهو ناخودآگاه سرمو گرفتم بالا و چشمم به دختره افتاد ! همچين دقيق شده بود تو صفحه كه حد نداشت ! يهو با يه صداي جيغ مانند به دوستاش گفت : اِ ! ماهم از اينا داريمااا ! من همينجوري با دهن باز و دوزاريه كج گفتم از چيا ؟! گفت از اين تبليغاي تخليه چاه !!

واقعاً يه صحنه نتونستم جلو خندمو بگيرم و زدم زير خنده !  خيلي وقت بود اين جوري نخنديده بودم ! طفلك از خجالتش هفت رنگ شد !

 

... و من كلي براي طراحه تبليغياتيه اون مركزه تخليه چاه دعا كردم كه با اين طراحيش منو بعد از مدتها به وجد آورد !

 

  •  يعني ميدوني چيه ؟! ياد دادنه زبان به خواهره يكي از دوستام ( كه سوم دبيرستانه ) دنده فيل ميخواد! من كه اين همه توي تدريسه دروس و علوم مختلف (  ) ملايمت به خرج ميدم و حوصله دارم، كم آوردم!   هربار ميگه با خواهرم مياييم خونتون كه بهش زبان ياد بدي برا امتحانش، چشمه راستم ميپره ! ... و امروز چهار دفه اينو بهم گفت !! ولي چون كلاْ دو روزه به وجد اومدم  غُر نميزنم ! خب طفلي دسته خودش كه نيست ! نميفهمه !! حالا باز خوبه امروز معلم خصوصي داشته و فردا فقط داره مياد كه باهاش نمونه سوال امتحاني كار كنم !

 

  • يه نگاهي به این لینکه بندازين ! با اين كه دو روزه به وجد اومدم ولي ... شايد ...؟! مطمئنم اگه همینجوری بزرگ بشن خيلي ها رو نميبخشن ! مِن جمله امثال ما رو !

 

پ.ن 1 :  وبلاگ مخ تش يه ساله شدها !  باورم نميشه يه ساله دارمش !!

 

پ.ن 2 : ديدين اينايي رو كه مينويسن : اصلن ، زنده گي ، حتا و اينا ... ؟! دلم ميخواد همچين محكم بزنم تو سرشون كه محكم مغزشون بپاشه تو ديوار !! ولي چون كلاْ دو روزه به وجد اومدم اين كارو نميكنم !

 

 پ.ن 3 : تازه فهميدم كه ؛ من "مخ تش" رو خيلي دوست دارم ! تمامه تنهايي هاي دوره نوجوونيمو با اون بودم . نميدونم به خاطره معرفتش چه طوري ازش تشكر كنم !؟ ( مخ تش اسمه عروسكمه !   يه عروسكه ناز و دوست داشتني! )

 

پ.ن 4 : "شعور" كلا خيلي چيزه خوبيه ! چرا بعضيا قصد ندارن از آكبندي درش بيارن ؟!   شايد پيشه خودشون فك ميكنن بهش ماليات ميخوره !؟ من از همين جا اعلام ميكنم : نه !! نميخوره !!

 

پ.ن 5 :  انگاري دارم بزرگ ميشم ! ازت ممنونم ، به خاطر همه چيز !

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:15  توسط مختش  | 

 

چه قدر سخته گفتن و نوشتن !

نوشتن از جایی که اگه ندیده باشیش خوندن واژه ها برات بی مفهومه و اگه دیده باشیش دنبال واژه های

عمیقی توش میگردی که حق مطلبو ادا کنه ! چه قدر انتخاب واژه ها سخته! این که هی پشت سر هم از ( ... ) استفاده نکنی !

مکه نرفتم ! کربلا هم !! فقط شنیدم ! مثه خیلی از شما ها !

شنیدم حس و حال بچه هایی که با بقیع و مدینه وداع کردن و دلشون و اون جا جا گذاشتن و هنوزم بعد از گذشت چند سال وقتی از اون لحظه حرف میزنن رنگشون میپره ! شنیدم حال و هوای بچه هایی رو که موقع برگشتن، نشستن وسط بین الحرمین و دیگران بلندشون کردن تاپاهاشون همراهیشون کنه !

نمیدونم ... شاید مقایسش تو نظر اونهایی که اون جا ها رو دیدن درست نباشه یا حتی مشابه ! ولی به نظر من اون جا هم چیزی کم نداره ! جایی که بارها و بارها حضرت زهرا(س) و حضرت عباس(ع) و امام زمان(عج) اونجا دیدن ! چه تو خواب ، چه تو بیداری !

بار دومی بود که می رفتم . البته یه کمی متفاوت !

بار اول هم بعد از برگشتنم همین حس و حال غریب و داشتم . تا دو سه ماه توی کُما بودم ولی بعدش بازم توی شلوغی و هیاهوی شهر و درس و کار و زندگی گُم شدم !

سالی چند بار با شنیدن اسم فکه و شلمچه و چزابه و طلاییه بُقض میکردم و دم دمای بهمن و اسفند که میشد با دیدن بیلبوردای راهیان نور دلم حسابی میگرفت و هوایی میشدم ! ولی بازم گُم میشدم ! عجب دنیاییه !!

چه قدر سخته نوشتن از ثانیه شماری هایی که موقع ثبت نام تا راهی شدن داشتی! این که چند بار تا بیخ سفر بری و نشه، بری و نشه ، بری و نشه ... بعدش وقتی قشنگ نا امید شدی، دو شب مونده به حرکت اسم تو هم رسماً بره تو لیست زائرا و همه چی جور بشه ! این که بدونی و باور داشته باشی که دعوت شدی و رفتن و نرفتنت دست تو نیست و خوشحالی و اظهار تشکرتو فقط با گریه بتونی نشون بدی !

چه قدر سخته نوشتن از جایی که میدونی پدرت تو قدم به قدم جا پاهای تو خورده زمین و وقتی همونجا به دو رو برت نگاه میکنی میبینی بچه ها با آرامش تمام دارن از تانکهای نیمه سوخته بالا میرن که عکس یادگاری بگیرن !

چه قدر سخته نوشتن برا من ! برا توئی که رفتی و با دیدن این نوشته شاید بقض کنی، شاید دلت بگیره، شاید آه بکشی ! برا تویی که نرفتی و نمی فهمی چی میگم! شاید خیال کنی درک میکنی و جمله هامو بعد از کلمه ( سخته ) با دقت تر بخونی !! ولی این خیاله با اون چیزی که میبینی و میخونی خیلی فرق داره !

نمیدونم بگم خوش به حال کدوممون؟! تویی که نرفتی و فقط با یه حس گُنگ طرفی یا ما که رفتیم و دم سال نویی دیوونه تر برگشتیم !

آخ که چه قدر سخته نوشتن از غروب سنگین اولین جمعه سال جدید ! جمعه ای که بازم هیچ خبری نشد ! این که هی مهمون بیاد و بره و تو تو فکر شلمچه هفته پیشت باشی و قیافت شبیه بچه هایی باشه که براشون آبنبات نخریدن !! این که هی بهت تذکر بدن : آهای ! کجایی تو ! نیستی ؟! حواست کجاست ؟ عاشق شدی؟! توّهم زدی ؟! چیه این خاک و خُلا بچه ها رو میبرن این جوری میکنن ؟!

این که تو هیچ جایی واسه رها کردن بقضت نداری جز بالای پشت بوم ! دقیقا تو شبی که ماه آسمونش کامل کامله ! ماهی که ابرای سیاه جلوشو گرفتن و اونو با اون همه نور، کدر و مات نشون میدن ! دریغ از یه ستاره !!!!

چه قدر سخته نوشتن از آسمون بالایِ بالایِ بالایِ طلائیه و فکه و آسمون پایینِ پایینِ پایینِ شلمچه !

چه قدر سخته گفتن از حال و هوای شرهانی و خوش آمد گویی قشنگ شهدا و گم شدن چفیه ای که به اندازه جونت دوستش داشتی ! اینکه سه دفه مسیری رو که رفتی و برگشتی، توی اون هوا، به دو بری و بیای و هیچ خبری از چفیه ات نباشه ! چفیه دوست داشتنی که گم شدنش فقط پنج ثانیه اتفاق افتاده و تو این پنج ثانیه رو به چشم خودت دیدی !!

چه قدر سخته نوشتن از تو بقل گرفتن پرچم متبرک به ضریح امام حسین(ع) !

چه قدر سخته نوشتن از حالی که وسط گودال قتلگاه طلائیه داری !

چه قدر سخته گفتن از میشداغ و مانُور چند دقیقه ایش ! این که تو از ترس گریه ات بگیره !! این که بعد از اون همه سر و صدا تازه یادت میفته اون صداها که شنیدی فقط یک پنج هزارم آتیشی بوده که هشت سال صبح تا شب و شب تا صبح رو سر رزمنده ها میریخته ! چه قدر سخته توضیحه اون خجالته !!

از فکه و چزابه گفتن هم که خیلی سخت تر از سخته !!

چه قدر سخته نوشتن از دوکوهه و این که چه قدر حال و هوات شب آخر غریبه ! این که چه قدر فرق داری با بار اولی که پا توی دوکوهه گذاشتی ! این که دونه دونه نفس هاتو عمیق میکشی ! این که تمام تلاشتو میکنی تا صبح بیدار بشینی و زُل بزنی به آسمون ! این که دلت نمیخواد صبح شه ! این که دلت نمیخواد برگردی ...!

نوشتن از اینا واسه توئی که نرفتی خیلی سخته ! این که سه صفحه پشت و رو برگه A4 رو با گریه سیاه کنی و وقتی بر میگردی مرورش میکنی میبینی هیچی نگفتی جز ( خیلی سخته ... خیلی سخته ... ) !!

فقط دعا میکنم دعوتت کنن ... دعا میکنم بری اون جا رو ببینی !

 

پ.ن ۱: چند بار نوشتم وپاک کردم ! بازم اون چیزی نشد که میخواستم ! به قول  کوثر :"دو سه بار دست به قلم مي‌شوم براي توصيف اردو... راضي‌ام نمي‌کند. به وبلاگ دوستان سر مي‌زنم، آن‌ها هم چيز زيادي از اردو ننوشته‌اند. انگار تمام حرف‌هايمان را همان‌جا جاگذاشتیم ! "

پ.ن ۲ : این اردو فقط گریه و آه وغصه نبود ! خیلی چیزا یاد گرفتیم . خیلی جاها هم خندیدیم . شعر ساختن و دم به دقیقه کیک و کلوچه و پفک خوردن ها ! ماجرای بستنی کذایی و پدر و مادر دار اتوبوس شماره ۱ !! سر به سر گذاشتن بچه هایی که تو خواب حرف میزدن ! این که آخرشم یاد نگرفتیم با پای راست باید بریم تو یا با پای چپ !!! مخ تشی که رفتنمو یه جورایی مدیون اون بودم ! همسفرای دوست داشتنی که هیچ وقت از یادم نمیرن و ... !

پارسال و خیلی بد شروع کردم و خیلی خوب تموم ! خدایا شکرت

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 17:7  توسط مختش  | 

 

سلام به همگی !!

همه اونهایی که خواننده ثابت وبلاگ مخ تش هستن ، سلام به اونهایی که گه گاهی گذری به این جا سر میزنن ، سلام به اونهایی که اتفاقی این جا رو پیدا کردن و سلام به همسفری های دوست داشتنی  که تازه  مخ تشی شدن !! به همتون خوش آمد میگم و سال نو رو پشاپش !!! تبریک میگم ! از یه سال ۳۶۵ روزی فقط سیزده ساعت و خورده ای مونده ( تقریباً ) ! فک کن !!

بابت غیبت تقریبا طولانیم عذر میخوام . رفته بودم اردو! جاتون خالی ! مسافر سفری بودم که واقعا خدا رو به خاطرش شکر میکنم . بار دومی بود که میرفتم جنوب ولی این بار با بار قبل خیلی متفاوت بود . جای خیلی هاتون واقعاً خالی بود . خیلی هاتونو به اسم یاد کردم و به نیابت براتون نماز خوندم و دونه دونه سلامتون و رسوندم .

  

... دلم نمیخواست برگردم ...

.

.

.

الان فقط اومدم اعلام حضور و وجود کنم !!

ایشالله دو سه روز دیگه میام سفرنامه رو مینویسم !

سال نوی همتون مبارک .

خوش بگذره !

همدیگه رو دعا کنیم !

پ.ن۱ : عکس دزدیده شده (  ) از اینجا !!

پ.ن۲ : شرمنده اگه نمیتونم به دوستان سر بزنم . تا آخر همین هفته حلّش میکنم!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:40  توسط مختش  | 

- چشم به هم زدیم تموم شد !

سال هشتادوشیشو میگم ! یادمه اون اولش خیلی بد شروع شد! هر روز بدتر از دیروز!! خیلی قاطعانه به خودم قبولونده بودم "سالی که نکوست از بهارش پیداست " !! واسه همین خورده اتفاقای ناخوشایند توی سال خیلی دلخورم نکرد ! چه جالب !! همین الان یاد این مسئله افتادم !!!

- بعضی وقتا آدم یه چیزایی رو مینویسه که فقط نوشته باشه! مثل این :

بالاخره طرحو تحویلش دادم! نامرتب و نامیزون، با یه سری دایره و منحنی و زیگزاگ پخش و پَلا که هیچ هارمونی رنگی با هم ندارن ! هدفی ازشون نداشتم ! فقط دلم نمیخواست برای بار پنجم حواس پرتی منو یادآوری کنه و این درخواستشو برای پنجمین بار مطرح کنه !! خوشحال بودم از اینکه خواسته من موش آزمایشگاهیش باشم ! نمیدونم چرا؟! هیچ وقت باورم نمیشه و نخواهد شد که این بنده خدا دیگه دکتر شده و اون دختر لوس و ننر نیست ! البته بماند که هم چنان فیس و اِفاده داره و بعضی وقتا حسابی حوصلمو سر میبره !

دفه بعد که همدیگه رو دیدیم، تموم مدت به رفتارام توجه میکرد، چشم ازم بر نمیداشت ! قیافش مثه خِنگا شده بود ! یه جوره متعجب !!

دلم خنک شد! فک کنم بدجوری فکر و ذهنشو به خاطر اون دایره ها ریختم به هم ! بیچاره حتماً کلی وقت گذاشته و دود چراغ خورده و مطالعه کرده و آخرشم نفهمیده جریان از چه قراره !!

البته اینا بدون جواب نمیمونن که !! حتماً " مالیخولیای نهفته " داشتم و اینم عمراْ حدس نمیزده ! حتماْ داشته دنبال یه سری رفتار غیر طبیعی ازم میگشته که خودشو توجیه کنه ! شایدم دنبال علائم طبیعی بوده تا دلیلی برای دوستیش با من پیدا کنه !!

- منیره عزیز و  مشکی جان تولدتون مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:3  توسط مختش  | 

 

 سلام !

باید یه تصادفی ، چيزي برا خودت دست و پا كني !

ضربه مغزي، كمايي، يه چي تو اين مايه ها !

يه دو سه ماهي بخوابي . وقتي پا ميشي، ميبيني مردم " زندگي" كردن و تو بدون خط خطي هاي مغزي خواب بودي !

اصلاً " غار" چه طوره ؟!

يه غاري رو ميشناسم همين طرفا. دور نيست. كوه ها رو مي بيني؟همينايي كه وقتي شهر تموم ميشه ، تازه شرو ميشه !! راهش و بگير و برو ... يه غار اون جا هست . بدك نيست !

يه گوشه اي براي خوابت راست و ريس كن. براي خورد و خوراكتم نگران نباش !

يه ساك بردار و برو ... برو اگه واقعاً ميگي خسته شدي !

تنها "بدي" اونجا براي تو ، نشنيدن صداي " اذانِ " ؛ همون تنها " خوبي" كه اين شهر به نظر تو داره !

در عوض، پيدا كردن قبله به جز اينكه به خودت زحمت تشخيص شمال و جنوب و بدي، كار ديگه اي نداره !

خورشيدم سر جاي هميشگيشه، همون جاست،بالاي سرت، "شايد" نزديك تر از قبل !

فقط كِسِل نشو اگه "آسمون خراش" نديدي يا يه "ب.ام.و" آخرين مدل رو !

هوس پيتزا و كافي شاپ هم بريز دور !

برو و عادي باش . سعي كن به نشنيدن راك و سنتي عادت كني . اصلاً به روي خودت نيار كه بلد نيستي چه طوري زندگي كني !!

اون جا ديگه كسي نيست " شيوه و مسلكش" رو توي زندگيش به رُخت بكشه !

خوبه كه داري ميري !!

اونم با خودت نبر ! اون جا موبايل آنتن نميده !!

نميخواد مواظبه خودت باشي !!

رسيدي، نميخواد خبر بدي !!

من نگرانت نيستم ... !

 

پ.ن ۱ : اين پست مخاطب خاص داره ! پس در نتيجه : من "خُل" نشدم !!

پ.ن ۲ : بالاخره امتحانام تموم شد !!

پ.ن ۳ : " فاطمه جان" ، تولدت مبارك

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 19:38  توسط مختش  |